تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید

و خداوند عشق را آفرید

تو در من رسوخ کردی و من عاشقت شدم

 

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

-  صدر پیغام آوران باری تعالی –

زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید

آدمیت مرد

گرچه آدم زنده بود

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای ! جنگل را بیابان می کنند !

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفت و گو از مرگ انسانیت است

 

+نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت15:21توسط نگین محسنی | |

 

چه روزی و چه میلادی و چه بویی ..
نمی دانم بوی چه می آید اما همیشه خوشایند است ..
خوشایند کسی که دنیا را ویرانه می بیند...
چه دنیایی دارم با تمام کمی و کاستی هایش...
چه فرصتی که می توانم دنیایم را بسازم ..
دنیایی که بوی خوشایندی می دهد ..

          
چه ساختنی ؟ 
چه زیر گوشم می گویی که من می توانم او نمی تواند ؟؟
ساختنی در کار نیست مرد .. بلند شو کتانی سفیدت را بپوش و شلوار آبی تنگت را از چوبلباسی بردار
ساختن تنها روبروی میز توالت و کنار کروات اتو کشیده و لبه سوخته ی ژیگولهاست...
نگاه به قله های سر به فلک کشیده نمی کنی ؟
به کجا نگاه می کنی های !!
روی سرش را می گویم...
قله که قله دماوند نیست ...
هر گردی گردو نیست ...
گاهی قله در ابعاد کوچک تری هم دیده می شود


چه می خواهی بسازی؟؟
شهرداری را بگو چاله چوله های شهر و سر بندگان خدا را آسفالت کنند...
چه تمیز و چه پاک است چه بوی خوشی می آید ...
انگار یاد دوران شهرداریش افتاده باشد ...
چه خیابانی داریم دیگر کمک فنر های ماشینمان جر داده نمی شوند...
هر چهار سال یکبار درست در همچین روزهایی دنیای من زیبا می شود...
به من نگاه نکن که همیشه همینم و همین ...
به شهر نگاه کن ...
چه می خواهی بسازی؟

دیروز مادرم می گفت همسایه مان گفته خواهرم از روی عمد (خدا بکشد اگر نیتی داشته)
یک مقدار از حد معمول مانتویش را کوتاه تر دوخته بود
که بعضی ها .. طعم نشستن در بنز الگانس را به همشیره ( همان خواهر همسایه مان) بچشانند ...
آی که پدرصلواتی چه چراغهایی دارد ...
آدم دلش قش می رود برای راهنما زدنش
خواهر عزیزم این از خود گذشتگی را کرد که آرزو به دل خاک نشود همین نیتی نداشت...
البته خواهر همسایه مان نمی دانست اگر کمی در پوشیدن مانتوی کوتاهش اغراق می کرد...
نیازی به جان فشانی نبود...
دیر یا زود به آرزویش می رسید

چه بود اسم فیلم ... ؟؟؟ هان دایره زنگی .. خدا اموات پریسا بخت آور را بیامرزد....
همچین فیلمی هم ساخته شد .. تا وقتی از این فیلم ها پخش می شود...
مردم همینن که جلوی میز توالت بنشینند و سرخاب سفیداب کنند...
دایره زنگی هم شد فیلم ؟؟
باید یک منطقه آزاد در تمام شهرها باشد تا بوی خوشایندی که من می شنوم ....
همه را مست کند... نمی دانم بوی چه می آید...
ولی هر چه هست همیشه خوشایند است...

-نگین
- بله مامان ؟
-ساعت 9 شد از پای کامپیوتر بلند شو آشغالها رو بذار دم در


 

+نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت1:50توسط نگین محسنی | |

         

         

و تمام چیزها جدید و تازه می شوند..

دریغ از کسی که بگوید کدام دلی بود که تازه نشد و کهنه ماند ؟

رخت بست هر چه از دلم تراوید در تمام سالهای زندگی ام ..

تمام چیزها..

تمام انسانها ..

حاصل عمری که از پروردگارم گرفتم ..

رخت بست هر چه شادی بود

و تنها ..

غم ماند که تنهایم نگذاشت ..

تنها یادگار و خاطراتی از آنچه برایم باقی مانده ..

و آنچه که ندارم ...

چه اندازه نا توانم در برابر خواسته هایم ..

که اگر می توانستم از دست نمی دادمشان آنهایی که دوستشان داشتم ..

تمام یکسالگی گذشته ام را مرور می کنم ..

حال که تنها دو روز باقی ست تا پایان یک سالگی ..

مرور می کنم و تنها از پس پستو های ذهنم اشک هایی را می بینم

که بی وقفه می بارید و می بارید و می بارید..

بی وقفه اما امیدوار .. مرور می کنم و می فهمم بیهوده بود

یادگاری بر تن درختی بود که ریشه در زمین نداشت ..

که اگر داشت با بادی از هم نمی گسیخت ..

مرور می کنم تن نازک خاطراتم را .. آهسته و آرام که نشکند دلی..

اشک ها مادر خلوت من و خدایم بود..

با اشک پیمان بسته بودم تا آخرین قطره ..

که برسد روزی که خدا برایم مقدّر کرده بود..

نمی دانم من پیمان شکستم یا اشکهایم خشکیدند !

مرور می کنم و چهره ی معصوم و کودکانه ای تصورم را پر می کند..

لبخند ملیح پر دردت را چگونه فراموش کنم ؟

تو که تمام یکسالگی گذشته ام همراهم بودی ..

هر لحظه که کنارت نباشم .. از عمرم کاسته می شود..

مرور خاطرات تو توانم را می گیرد ...

هیمشه لبخند بزن .. لبخند بی درد تا من فدایت شوم ..

مرور می کنم و به شیرینی عشقی می رسم که هنوز باورش نکردم ..

و چه تغییری و چه تحولّی ..

یکسالگی گذشته ام با غم و تنهایی و اشک توام بود..

چه لحظه هایی بود لحظه هایی که دلم در دستان سنگی می شکست !

مرور می کنم و در این مرور تنها شادی لحظه های عاشقانه ام

روحم را جلا می دهد.. شادی گرمی بخشی که تنها برای چند ساعت است ..

و دیگر ندارمت تا .. برای عشق تا بی معنی ست عزیز..

و چه مقدار دلهره انگیز و وهم آلودی ..

که من یکسالگی بعدی را به تو تبریک می گویم ؟

چه کسی می داند ما چه اندازه وسیعیم از عشق ؟

چه اندازه بزرگیم از شوق..

و چه مقدار عاشق یا معشوق ؟

مرور می کنم و به امروز می رسم ..

امروز که حیوان خانگی کوچکم در اثر بی فکریم جانش را از دست داد..

امروز که روز آتش بازی مردم شهرم بود ..

اما باران و باران و باران ..

تمام فتنه های بچه گانه و شیطنت های یکساله را سرکوب کرد !

و می نگرم به فردا ..

فردایی نیمه روشن .. اما پر ترس وسوسه و هیجان ..

خدایم یاری کند...


 پ.ن : سال نو مبارک ..

همیشه عاشق باشید و سر فراز

امضا : نگین محسنی

 

+نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت0:52توسط نگین محسنی | |

 

چقدر چشمهای خندانت را دوس دارم .. چشمهایی كه همیشه خندان است حتّی پشت در اتاق عمل .. حتی وقتی که دستهای کوچکت از سوزش سوراخهای تیزی نامرد می سوزد ! چه معصومی که نمی دانی .. برای چه دنیای کودکانه ات به یکباره برهم ریخته است ... تو اکنون باید میان عروسکهایت غلت می زدی .. سنگ های کوچکت را روی هم می چیدی و با من بازی می کردی.. چقدر موهایم را کشیدی که فقط به تو نگاه کنم .. چرا به دستهای بسته ات اعتراض نمی کنی؟ به چه می خندی؟

               

بی آنکه از تو نظری بخواهند تو را به دست امواجی سپردند که پر و بال کودکانه ات را در هم شکست ! کجاست آن کودکی که یک لحظه روی پا آرام نمی گرفت ؟؟ کجاست عروسکی که همیشه در دستانت بود اما حالا حوصله او را هم نداری.. چرا مرا مجبور به بازی کردن نمی کنی ؟ چرا موهای لطیفت را به نوازش دستانم نمی سپاری؟ کاش می توانستم از ته دل بگویم چقدر لباس سفید برازنده ی تن نازک و نحیف توست .. مثل عروس ها شدی ستایشم ! اما گریه ات قلبم را تیره و تیره تر کرد که حتی رنگ لباست را ندیدم ... چه کسی می داند که لباس سفید تو برای چیست ؟ برای آماده شدن بر حجله است یا ...؟؟؟

               

 از خدا قول گرفته ام به ازای تمام اشک های تو در بهشت برایت گلهای داوودی بکارد .. خدا مهربان است .. و تو مخصوص خدایی .. تو بنده ی مخصوص خدایی.. مگر نه آن است که " ستایش " مخصوص خدائیست که آسمانها و زمین را آفرید ؟

عزیزکم اگر اشکهایت را کسی پاسخ نگفت .. اگر قلب کوچکت هنوز از تکرار حالی که بر تو گذشت می لرزد .. اگر هنوز با مادرت قهری ... غم نخور.. لبخند بزن.. کاش می دانستی که تو همه دنیای مایی.. کاش محمدصادق هم می دانست همه دنیای مادرش است .. او هم نمی داند چرا سزاوار این همه رنج است ؟ ملوسم از چه عکس می گیری ؟ حتماً تو هم می خواهی موج ترس و عمق ناراحتی محمد صادق را ثبت کنی ... من فدای همه بازیگوشی ها و شیطانی های وقت و بی وقتت شوم ...

            

چگونه به نقطه های ریز روی دست و پاهای کوچکت نگاه کنم و در دل اشکهایم را بخورم که مبادا تو بخاطر اشک های من یاد روزهای سختی ات بیفتی !! کجا بودم لحظه ای که تو بیهوش بودی و من هوشیار... تو درد می کشیدی و من بی درد .. تو گرسنه بودی و من سیر.. تو بر تخت بودی و من بر تخت ... و چه فرقها هست بین این تخت و آن تخت ... کاش می شد جایم را با تو تعویض می کردم .. حتی اگر یک شب از آلامت کاسته می شد ..

بیا دلبرکم بیا که خانه بی تو لطفی ندارد.. لبخند زمین باید از ناز قدم هایت به آسمانها برود ... تا فرشته ها بدانند تو مشتاق بازی کردن با آنهایی...

خسته نشو از بی انصافی های زمانه .. دنیا همیشه همینطور است .. روزی خوشحال خوشحالی و فردا غم تمام وجودت را می گیرد..

            

آسوده بخواب .. حال که از دردها فارغ شدی .. چه معصومانه امید به فردا بستی و بر بستر بی دردت به خواب رفته ای ... چه کسی می داند چه چیز را خواب می بینی .. فریادهای پرستار بداخلاقت یا بچه بازی هایت با مهران .. هر چه هست تنها وقتی اینگونه ای می دانم که آرامش داری و درد نمی کشی !!

 


پ ن : واسش دعا کنین ستایش خیلی دوس داشتنیه

 

یا علی

+نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت14:40توسط نگین محسنی | |

 

 حکم کردی که بنده ت باشم ..

 گفتم چشم ..

اصلاً مگه غیر اینم می تونستم بگم ؟

 حکم کردی عاشقت باشم..

با کمال میل گفتم چشم ..

اینو چون خودم دوس داشتم عاشقت شدم..

البته تو هم بی تاثیر نبودی..

 

بنام تویی که اگه حکم کنی همه محکومیم ...

 چقد قشنگه اون محکومیتی که تو حاکم و حکم رانش باشی..

اما می خوام صورت مسئله رو پاک کنم

می خوام خودمو پاک کنم

 آخه تا " من " نباشم حکمی هم نست ..

می تونی منو پاک کنی ؟...

 اصلاً چرا منو نوشتی که حالا بخوای پاک کنی ؟

 حیف دفترت نبود ؟

 چقدر هم بدخطّم .. چقد اسمم بدفرمه ... ن . گ. ی. ن !!!

یه نگاه به دفترتت بنداز ...

چقد کثیفش کردم ...

 چقد غلط املایی هام باعث خط خطی هات شد !

چقد اشتباه ..

 نگاه کن همه جاش سیاهه ...

 اولین روزی که این درفترو باز کردی سفید و پاک بود ..

 هیچ اشتباه تایپی..

 املایی ..

نگارشی ..

 هیچی نداشت ..

 مدادتو گرفتی دستتو هرچی خواستی توش نوشتی ..

 اولش نوشتی

 بنام خودم که اگر حکم کنم همه محکومید !

حکم کردی و مدادت لغزید روی دفتر یادداشت ...

 

 اولا خطّت قشنگ بود ..

 خستگی هنوز تو انگشتات نفوذ نکرده بود..

حکم کردی .. بچه باشم و بچگی کنم ..

از درخت بالا برم و زمینتو از اون بالا دید بزنم ...

 اما اون بالا

 زمین دفترت به همون سفیدی و پاکی نبود که از پایین می دیدم ..

 چقدر رویا داشتم واسه رسیدن به چیزایی که تو بهم یاد دادی..

 تو فهرستو ننوشتی ..

 گذاشتی مدادت هر جور دوس داره بنویسه ..

 

جلوتر رفتی ..

 دیگه کم کم انگشتات خسته شدن ..

 غلط املایی ها کفرتو در آوردن ..

 اعصابت از دفتر بهم می ریخت ..

 بستیش ..

اما دوباره بازش کردی ..

 آخه باید چند تا چیز دیگه هم توش می نوشتی ..

بعد می بستیش ..

 

          

خدایا هنوز برگای دفترت تموم نشده ؟

خسته شدم ..

خسته شدم از بس اشتباه کردم و تو دفترو بستی !

گاهی وقتها واسه اینکه تشویقم کنی..

 یه صد آفرین می چسبوندی وسط دفتر ..

 اما گاهی که خودم ازت می خواستم نمی دادی ..

 حقّم داشتی ..

 آخه من که لیاقت صد آفریناتو نداشتم ...

 خدایا می دونم تا تو حکم نکنی نمی شه ..

اگر ازم خسته شدی .

 

 دفترتو یه بار واسه همیشه ببند..

 بازم مثل قبلاً اگر حکم کنی می گم چشم ..

چون غیر این نمی تونم چیزی بگم ..

مدادتو از رو صفحه ی سفید بردار ..

 بذار این حکم آخریی  باشه که می نویسی..

آخرش بنویس...

 

حکم بی محکوم شد و محکوم بی حکم !

 

+نوشته شده در جمعه 13 دی1387ساعت11:29توسط نگین محسنی | |

 

خداوندا توآگاهی هر آنچه را کردم و هرآنچه را پشیمانم ...

بزرگواری و وسیع که من نمی دانم کجا ابتداست و کجا انتها...

ای کاش کرمت را شکر می کردم و قدرت را می داستنم ...

تویی که هرگز نتوانستم عظمت حضورت را درک کنم ...

به من رحم کن همانگونه که همواره بر من لطف داشتی...

توبه می کنم که بتوانم روزی در چشمان زلالت نگاه کنم...

گرچه می دانم توانش را ندارم ...

چگونه می توانی مرا ببخشی که اگر شک بر خدایی ات داشتم

گمان بر بخشیدنم می بردم ...!

اما تو همیشه خدایی و خدایی تنها سزاوار وجود نازنین توست

از دست من دلخوری می دانم ...

آنچنان که باید می بودم نبودم .. عشق گناه نابخشودنی ست!

و من گناه کردم جایی که در لحظه لحظه ام تو را حس می کردم ...

چگونه می بخشی ام .. حال آنکه خودم نمی توانم !!

خدای بزرگ دوباره طعم گس توبه را می چشم...

امیدوارم و امیدوار ...

 

 

                   

خدای بزرگ من .. می بخشی ام همانگونه که دیگر بار بخشیدی

کمک کن ... من به تو خیانت کردم ...

کمک کن ..

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر1387ساعت14:15توسط نگین محسنی | |

 

دلتنگ چشمهایتم امروز روزی که دیگر فردایی نیست ...

خوبی ها را یک به یک تقسیم کن که دیگر فرصت صدایی نیست ...

ای کاش داشتمت تا می دانستی ..

بی حضور گرمت زندگی چه معنایی دارد...

و بدانی .. لحظه های بی تو چه برسر عشق می آورد..! 

شعرهایم ماسیده اند...

کاش می دانستند دلتنگ چشمهای تو بودن یعنی چه ؟؟

 

 

دلم تو غربت چشات آب می شه

کاشکی نگات از سر من کم نشه

نمی دونن ستاره ها هیچ کدوم

با چشمای ناز تو شب صبح می شه

کاشکی دلم با قفست خو کنه

معنی دستاتو سحر رو کنه

به یه فرشته می سپرم راه بری

با مژه رد پاتو جارو کنه

 

این هم تقدیم به تو که بهترینی ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387ساعت14:58توسط نگین محسنی | |

 

بنام خدایی که عشق را آفرید ...

تو در من رسوخ کردی و من عاشقت شدم !

 

باورش کردم .. چیزی را که هنوز باور ندارم ... دوس داشتن معنایی تازه می یابد وقتی همیشه کسی را در کنار خود و در قلب خود حس می کنی .. اما باورش خیلی سخت است ...

تویی که همیشه تنها و رها ..

بگذار بگویم ای معشوق همیشگی من .. سرد و بی روح شدی ..

به چه می ماند این همه بی محلی و بی وفایی تو ؟؟

چقدر زود معرفت ها نم می گیرد .. عجب از تو هیهات ...

عزیز نبودی اما من عزیزت کردم .. نخواستم از تو جدا شوم .. ترسیدم روزی نداشته باشمت ... دوستت نداشتم .. اما دوستت دارم .. حالا که بی معرفت شدی...

معرفت را از که آموختی از بی ... نه ... من که بی معرفت نبودم ! نگو فراموشت کرده ام ... هنوز عروسک کوچک خیال بازی هایم با تو از پشت شیشه به من نگاه می کند .. هنوز مهر برگ برگ کتابهای تو سر انگشت دستانم را نوازش می کند.. اشکهایم هنوز بر صفحه ی نامه های نیلوفری تو خشک نشده ...من تو را در سينه پنهان می کردم که کسی تو را از من نگیرد ..

رویای شوم دوست داشتن .. هنوز پنداری که از من دور شده ای ؟؟

معشوق شیشه ای .. تنها دست خطی از عاشقانه های دیروزت برایم مانده .. کجاست حرفای نگفته ای که در دل داشتی و محرم اسرارت من بودم ؟؟

گله دارم از تو که با ترنم باران غریبه ای مرا فروختی ! گله دارم از تو که هوای من از سر هوای پرنده ای که از پشت پنجره ی اتاقت به تو زل زده بود .. از سرت گذشت !

من هنوز به هوای تو کنار پنجره ایستاده ام ... به من نگو امید نا امید شد ..

تو نا امید بودی و من هنوزم امیدوار .. به دیدنت .. به بوسیدنت .. به آغوش کشدنت ... دوستی آن نبود که تو کردی .. انگشتر هزار نگین .. دوستی آن بود که روزهای آرزو برای تو کرد .. و تو باور نداشتی !! 

چه همیشگی شدی .. چه بارو کردنی .. چه خیال انگیز و بی پروا ..

چه ماندنی شدی .. قلب من همیشه تو را کم داشت .. چه با بودنت چه نبودنت ..

هنوز باران مي بارد اما من امروز می خواهم دلم هوای تو را کند ..

می خواهم همراه شاعر افسانه بگویم ...

"قاصد روزان ابری داروگ کی می رسد باران ؟"

باران که می بارد دلم تنها تو را می طلبد نه هیچکس.. فراموش شدگان مرده گانند ..

همیشه بمان تا بمانم که اگر نباشی .. بی ارزشت ترینم ..

 

--------------

 

پ . ن :

 

سالها در تپش قلب پروانه ای تو .. بی دریغ در پیچش شمع دیدار سوختم

کاش از تمام وجودم باخبر بودی ..

 

+نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت22:49توسط نگین محسنی | |

 

بنام خدایی که تو رو به من داد....

یه روزی اینو بهت گفتم یادته؟ خوب یادمه تو جوابم بهم چی گفتی !بگم؟بذا بگم همه بدونن ..

 گفتی چه فایده منو به تو داد تو رو داره ازم می گیره...

اون موقع دلم از حرفت شکست !

مثه همیشه چشام طاقت نیاورد..

 مثل بارون بارید ...

 واسه این همه معصومیت تو..

 اما بعدش به خودم گفتم

چرا عمرم،نفسم،همه ی دنیای من ، آرزوی من..اینجوری فکر می کنه ؟؟

 من که قد یه دنیای بزرگ با همه کویرا و اقیانوساش دوسش دارم ...

 تا حالا اونطوری دوست نداشتم ..

 دلم خیلی گرفت .. هرگز خودمو نمی بخشم ...

اگه بین آسمونا و زمین هزار سال نوری هم فاصله بیوفته ...

 اگر همه ی جاده ها اونقد از هم دور شن تا دستای منو تو به هم نرسه ...

 یا اگر هزار تا اتفاق بی خبر بیاد سراغمون که منو از تو دور کنه ..

 قلبم تا هست و تا تو سینه می تپه بیادته ..تا بمیره ..

یادمه بهم گفتی به قلبم کمک می کنی توروفراموش کنه ...

 آخه چرا قشنگم ؟

 می دونی همه ی قشنگی های زندگی وقتی تو هستی و کنارمی واسم عزیزن؟

خدا بخاطر وجود یه وجود نازنین دنیا رو نگه داشت ..

 منم بخاطر وجود توی نازنین که دنیا رو واسه خودم نگه می دارم ...

 اگر نه چه فایده داره دنیا بدون تو..

 بارون بدون تو..

آفتاب بدون تو..

روز بدون تو..

شب بدون تو... ؟؟

هان گلم ؟

قصه مون تلخه ...

می دونم ...

 اما اینو هم می دونم جاهای شیرینش هنوز مونده ..

 فیلم ایرانی اینجوریه دیگه ...

اولش تلخه تلخه ... آخرش ختم به خیر..(!)

 

بیا دستامو بگیر..

حتی از این دور... تا صدای نبضمو بشونی...

تو هر کدومش اسم تو هست ...

می شنوی.؟؟

تا یادم نرفته ..

تولدت مبارک نازنین ترین عزیزم....

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 8 مهر1387ساعت22:51توسط نگین محسنی | |

 

سلام

تمام رویایم تویی/تویی که طاقت دردهایت را ندارم/از غم هایت نگو/من تحمل گریه هایت را ندارم/به آسمانها قسم برایم مقدس تر از حباب روی آبی/روزگار با تو چه می کند؟/دلت تنگ است و تنگ است و تنگ است/از کجا بگویم که تسکین قلب زخم خورده تو باشد؟/به تونیاز دارم و تو نیز/تقدیر اینگونه می خواست /چه رنج ها که نکشیدیم/در حسرت دیدار/چه غریبانه در انتظار هم هستیم/چه بی پروا امید به آینده بستیم/شاید دیگر کاش ها تن نازکت را نیازارند/برایت دعا می کنم مثل همیشه گلم/چه دلگیر است لحظه های دلتنگی تو/و چه مظلومانه نگاهم می کنی/از دور.. فاصله حسّی ندارد وقتی تو غمگینی/قلبم با تو پیوند می خورد/شیشه مانند می شکند/آوار می شود/رویای شیرین من/تا در تلاطم دریای تنهایی ت همرنگ نشوم برایم زندگی دشوار است/اگر بدانی برمن چه می گذرد/سالها می شود که تو بدانی من چقدر دوستت دارم/من می دانم کاش ها تمام می شود/انتظار تو سر می آید/صبر پاداشی دارد که تلخی ش را به شیرینی مبدل می کند/اما کاش.. نگاه کن باز هم کاش!/اما کاش خسته راه نشوی/من دستت را در آغوش می گیرم/از دور.. فاصله حسّی ندارد وقتی دستانت از آن من است/قسم به پیمان مقدّسمان آن روز می رسد...

    


دوستان یکی دیگه از کارای کمیل مصطفی رو براتون می ذارم .. اگر کلیپ قبلی رو دانلود کرده باشین باید بگم این یکی خیلی قشنگ تر از اونه .. دانلودش فک کنم حدود10 دقیقه وقتتونو بگیره ..ارزششو داره حتماً دانلود کنید...

لااله الا الله MB 2.91

 

بازم چند تا عکس خوشگل ازشو گذاشتم ...

                                    

                                     


 

نظر تونو در مورد آهنگ تو کامنتا بگید...

 

فعلاْ تا بعد

 

 

 

+نوشته شده در شنبه 9 شهریور1387ساعت13:55توسط نگین محسنی | |